![]() |
![]() |
|
|
امیدوارم جوابی دریافت کنم که چرا فقط در کشور ما اتفاقاتی
می افتد که ذهن آدمها را تحریک به کنجکاوی می کند ولی بر لبها مهر سکوتی مبهم و کشنده میزند که از خود آدمی بزرگتر است!!! چرا هیچ چیزی سر جای خود قرار ندارد ؟ چرا این همه مردم را کند ذهن و احمق می دانند ؟ به آمار ادارات نگاه می کنی همه میگن هیسسس سکوت به نتایخ فوتبال نگاه می کنی همه میگن هیسسس سکوت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:49 توسط فرزاد |
|
|
نمی دانم که چرا به هر کسی محببت می کنم جواب محبت هایم را با نا مهر بانی میدهد
و نمیدانم از کی باید جواب محبت هایم را بگیرم .........؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:50 توسط فرزاد |
|
|
آه آه فغان فریاد آه و ناله در کجا زندگی می کنم میان مردمان شهری که کبوتر را گرفتار و خویش را آزاد می دانند مردمانی که این همه کور ذهنند چرا همچون بینای مطلق راه می روند و خیال می کنند آهو چشمند ........
بعضی وقتها که غرق تاریکی ام و سکوتی سیاهتر از او دارم خنده ام سکوتم را خورد می کند و کوچه های ذهنم پر از این می شود که چرا بعضیها زمزمه می کنند دنیا قشنگ است؟؟؟ کجای زندان می تواند گلستان باشد ؟؟؟ مردمی که این همه کور ذهنند وزندان را بهشت وبهشت را زندان فرض می کنندبه چه امیدی فردا طلب رحمت و تقاضای دستگیری دارند .........نمی دانم ؟ نمی دانم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:46 توسط فرزاد |
|
|
فردا جمعه انتخابات ریاست جمهوری برگذار می شود.به نظر شما انتخابات امسال شکوه سالهای گذشته را خواهد داشت؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:47 توسط فرزاد |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط فرزاد |
|
|
گفت من من نیستم
پرسیدم چرا....؟؟ گفت :برای اینکه اشتباه زندگی را اشتباها زیستم می خواستم سوال کنم که منظورت چیست ؟ اما دیر شده بود ... به هنگامی که او می گفت اشتباه زندکی را اشتباها زیستم / من به خاطره شدن خویش می نگریستم .... ای کاش می مردم تا تمام آرزوها با من می مردند اما افسوس و صد افسوس که مردن هم یه آرزوست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:55 توسط فرزاد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط فرزاد |
|
|
مقابلم اندوه.مقابلم شاخه های شکسته .عمر خسته .مقابلم مردمانی که چشمهای عمودی دارند .دستهای بی انگشت .مقابلم چیست ؟
مزرعه سوال ؟دامنه تعجب .درختانی که کفش دارند کوههایی که روی کاه خوابیده اند .مردمانی که هیچ نسبتی با خدا ندارند .مقابلم چیست؟ صدایی که با صخره برخورد می کند .کوبتری که بالهایش قرضی است .بالهایش کاغذی است سکوتی که گم می شود در گوش ابر .کلماتی که تاول زده اند .شعرهایی که به دنبال شاعر شان می گردند .فریادهایی که بوی حنجره های چرکی می دهند ....... آه مقابلم اندوه .مقابلم فصلهای بی خیال ..........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:37 توسط فرزاد |
|
مادر مرا ببخش....... فرزند خشمگین خطا کار خویش را.مادر حلالم کن از روی ماهت خجالت می کشم. با چشم اشکبار از کنارم چو می روی کل وجودم غرق ندامت است .
هر لحظه در برابرم اشک ریختی از چشم اشکبارت خواندم شکایتی بیچاره من که با همه اشکهای تو هرگز نداشت راه گناهم نهایتی مادر مرا ببخش ......... تو گوهری که در کف طفلی فتاده ای ومن ساده لوح کودک گوهر ندیده ام. گاهی به سنگ جهل گوهر شکسته ام وگاهی به دست خشم به خاکش کشیده ام .صد بار از خطای من اشک ریختی اما لبت به شکوه من آشنا نبود. بودم درین هراس که نفرینم کنی ولی کار از برای من جز دعا نبود . مادر مرا ببخش ........ بعد از خدا خدای من توئی و من بنده ای که بار گنه می کشم بر دوش. تو آن فرشته ای که ز مهرت سرشته اند ...چشمان زیبای خود رااز گنهکاری فرزندت مبند و یکبار دگر مرا نگاهی کن و به لبان مهربانت خنده ای کن چون خود دانی که تنهای تنهایم و فقط تو را دارم گرتو هم نگاهم نکنی بس شبان تیره تیره در انتظار من است ........ مادر حقیر لایق تو نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:48 توسط فرزاد |
|
|
روزی زنی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورد
زیرا دکترهای لبنان او را جواب کرده بودند زن با دختر مریض خود نزدیک حرم با عظمت حضرت رقیه (س) منزل می گیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به دکتر سوریه مراجعه کند تا اینکه روز عا شورا فرا می رسد و او می بیند مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه (س) آنجاست می روند ... از مردم شام سوال می کند اینجا چه خبر است ؟می گویند اینجا حرم دختر حسین است .او نیز دختر مریضش را در منزل تنها گذاشته درب اطاق را می بندد وبه حرم حضرت می رود آنجا متوسل به حضرت می شود و گریه می کند به حدی که غش می کند و بیهوش می شود در آ ن حال کسی به او می گوید بلند شو برو منزل دخترت تنهاست وخد ا او را شفا داده است . برخاسته به منزل میرود می بیند دخترش دارد بازی می کند. وقتی مادر جویای وضع دخترش می شود و احوال او را می گیرد دختر در جواب مادر می گوید: وقتی شما رفتید دختری با نام رقیه وارد اطاق شد و به من گفت : بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بلند شوی و دستم را گرفت و من بلند شدم دیدم تمام بدنم سالم است و او داشت با من صحبت می کرد که شما درب را زدید .گفت :مادرت آمد . مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین (ع) مسلمان شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:38 توسط فرزاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در زندگی دو نفر باش یکی برای خود یکی برای
دیگری .برای خود زندگی کن و برای دیگری زندگی باش (شکسپیر) |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|